تبليغاتX
فرشته کوچک

فرشته کوچک

پسر کوچولوی قشنگ بابایی و مامانی

امیرمحمد در آستانه یک سالگی

امیرمحمد مالک پور
1390/5/30

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1390ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  | 

آدرس جدید

سلام

یه آدرس جدید برای وبلاگم ایجاد کردم که از این به بعد مطالب و عکسامو علاوه بر اینجا میتونید تو آدرسhttp://ninijoooon.niniweblog.com/ مشاهده کنید.

امیرمحمد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  | 

نوروز 90مبارک

سلام

این اولین نوروزی هست که در کنارتون هستم

از همینجا نوروز۱۳۹۰ رو به همه تبریک میگم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  | 

رفتیم مشهد

 روز سه شنبه 89/9/9 با قطار رفتیم مشهد
من تو راه پسر خیلی خوبی بودم
IMG_1165.jpg
 
خیلی خوب بودم
IMG_1029...........jpg

خیلی خیلی خوب بودم
IMG_1020......jpg

رفتیم زیارت و با آقاجون(بابای مامانم) و مامانی عکس انداختیم
IMG_1003........jpg

اینم  منم با مامانی در نزدیکترین مکان به امام رضا (ع)
IMG_0992......jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آذر1389ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  | 

عکسهای من

IMG_0809.jpg

آستارا 14آبان 1389


a.jpg

خونه 28 آبان 1389

IMG_08019.jpg

آستارا 14آبان 1389


IMG_0907.jpg

خونه 28 آبان 1389


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آذر1389ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  | 

روزی که اووووووووومدم

نمیدونید اون روز چه خبر بود

کدوم روز؟ همون روزی که من اومدم دیده (دیگه)

همه منتظرم بودن

 بابا جونم ، ۲تا مامان بزرگام  ، عمه مرضیه و عمه ملیحه ، خاله فاطمه ، عمو سجاد ، پسر خاله سینا ، پسر عمه محمد امین ، دختر عمه اسرا ،مریم خاله و عمو ابوالفضل

نه فقط برای یکی دو ساعت که..................... خیلی منتظر شدن

 مامانی از شب هیچی نخورد و ساعت ۹ صبح رفت بیماستان و برای اومدن من اعلام آمادگی کرد

بعد گفتن آقای دکمر ساعت یک میاد

دکمر ساعت ۲و نیم اومد

ساعت ۴ گفتن مامانی رفته اتاق عمل

بابایی و همه با استرس منتظر من شدن (سر گیجه گرفتم ازبس این بابایی هی رفت اینور و اونور ) 

نگو یکی دیگه رو بردن اتاق عمل

تازه ساعت ۶ونیم مامانی رو می برن اتاق عمل و ساعت ۷و ۲۵ دقیقه منو میارن توی این دنیای رنگا رنگ

وای وای وای چه دردی داشت همون ساعت اول هم منو ختنه کردن

این اولین عکسای منه :

اولین لحظه های تولدم

 amir1.JPG 

 تازه اومدیم خونه-سه روزه بودم

 amir3.JPG

   amir-3.JPG

شب عیدفطر - من ۱۰ روزه بودم

amir-10.JPG

از همه اونایی که اومدن به وبم و تبریک گفتن متشکرم

فعلا خداحافظ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  | 

من رسیدم

سلام به همه

من امیرمحمد مالک پور درساعت ۱۹:۲۵ روز سه شنبه ۹ شهریور برابر با بیستم رمضان المبارک ؛ یک روز آسمانی و ساعت آسمانی به دنیای شما زمینیا اومدم

عکسامو در اولین فرصت براتون میذارم

+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  | 

آماده باش

دیگه از ماه گذشت

دیگه از هفته گذشت

دیگه از روزهم داره میگذره

فقط ۷۲ ساعت مونده تا مسافر کوچک برسه

همه آماده باش هستند.

+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  | 

ديگه همه چي آماده شد

ديگه همه چي آماده آماده آماده اس تا من بيام

تخت و كمد:ok

لباس:ok

اسباب بازي:ok

وسايل بهداشتي:ok

 فقط يه چيزي!.........................

اسم من قرار بود "محمد صدرا باشههههههههههههههه

اما اين ماماني و بابايي بازم مردد شدن

لطفا يكي با احترام فراوان از طرف من به اين دو بزرگوار بگه بابا من اسم ندارم هنوز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  | 

عروسی

 

 رفتیم عروسی

همنجوری که همه جا نوشتن من از این هفته(یعنی هفته ۳۰) میتونم چشامو باز و بسته کنم و منبع نور رو دنبال کنم

برای همینم دنبال روشنایی میرم و به تاریکی لگد میزنم

راستی  رفتیم عروسی دختر دایی مامانی

جاتون خالی ؛ خيلي خوش گذشت عكس هم اندختيم از اون خوشملاش

راستي ماماني و بابايي زرنگ شدن به همراه عزيز جون (مامان ماماني)  و خاله جون رفتن تخت كمد سفارش دادن و لباس و خيلي چيزاي ديگه برام گرفتن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط امیرمحمد مالک پور  |