امیرمحمد در آستانه یک سالگی
1390/5/30
پسر کوچولوی قشنگ بابایی و مامانی
سلام

سلام
این اولین نوروزی هست که در کنارتون هستم
از همینجا نوروز۱۳۹۰ رو به همه تبریک میگم![]()







آستارا 14آبان 1389

خونه 28 آبان 1389

آستارا 14آبان 1389

خونه 28 آبان 1389
کدوم روز؟ همون روزی که من اومدم دیده (دیگه)
همه منتظرم بودن
بابا جونم ، ۲تا مامان بزرگام ، عمه مرضیه و عمه ملیحه ، خاله فاطمه ، عمو سجاد ، پسر خاله سینا ، پسر عمه محمد امین ، دختر عمه اسرا ،مریم خاله و عمو ابوالفضل
نه فقط برای یکی دو ساعت که..................... خیلی منتظر شدن
مامانی از شب هیچی نخورد و ساعت ۹ صبح رفت بیماستان و برای اومدن من اعلام آمادگی کرد
بعد گفتن آقای دکمر ساعت یک میاد
دکمر ساعت ۲و نیم اومد
ساعت ۴ گفتن مامانی رفته اتاق عمل
بابایی و همه با استرس منتظر من شدن (سر گیجه گرفتم ازبس این بابایی هی رفت اینور و اونور )
نگو یکی دیگه رو بردن اتاق عمل
تازه ساعت ۶ونیم مامانی رو می برن اتاق عمل و ساعت ۷و ۲۵ دقیقه منو میارن توی این دنیای رنگا رنگ
وای وای وای چه دردی داشت همون ساعت اول هم منو ختنه کردن
این اولین عکسای منه :
اولین لحظه های تولدم
تازه اومدیم خونه-سه روزه بودم
شب عیدفطر - من ۱۰ روزه بودم
از همه اونایی که اومدن به وبم و تبریک گفتن متشکرم
فعلا خداحافظ
من امیرمحمد مالک پور درساعت ۱۹:۲۵ روز سه شنبه ۹ شهریور برابر با بیستم رمضان المبارک ؛ یک روز آسمانی و ساعت آسمانی به دنیای شما زمینیا اومدم
عکسامو در اولین فرصت براتون میذارم
دیگه از هفته گذشت![]()
دیگه از روزهم داره میگذره![]()
فقط ۷۲ ساعت مونده تا مسافر کوچک برسه![]()
همه آماده باش هستند.
تخت و كمد:ok![]()
لباس:ok![]()
اسباب بازي:ok![]()
وسايل بهداشتي:ok![]()
فقط يه چيزي!.........................![]()
اسم من قرار بود "محمد صدرا باشههههههههههههههه![]()
اما اين ماماني و بابايي بازم مردد شدن![]()
لطفا يكي با احترام فراوان از طرف من به اين دو بزرگوار بگه بابا من اسم ندارم هنوز![]()
رفتیم عروسی
همنجوری که همه جا نوشتن من از این هفته(یعنی هفته ۳۰) میتونم چشامو باز و بسته کنم و منبع نور رو دنبال کنم
برای همینم دنبال روشنایی میرم و به تاریکی لگد میزنم
راستی رفتیم عروسی دختر دایی مامانی
جاتون خالی ؛ خيلي خوش گذشت عكس هم اندختيم از اون خوشملاش
راستي ماماني و بابايي زرنگ شدن به همراه عزيز جون (مامان ماماني) و خاله جون رفتن تخت كمد سفارش دادن و لباس و خيلي چيزاي ديگه برام گرفتن.